تبليغاتX
گلستان وفا

گلستان وفا

مجموعه نوشته ها و اشعار مهرداد امامی

در این دنیا بجز مهرت نمی ماند نمی  دانم
شب هجرش چه تاریکست اوداند نمی دانم
 
تبهکاران پی لذت گنهکاران پی شهوت
من وعشق وهمین نجواکه می ماند نمیدانم
 
بغیرازعشق دردل ها تباهی وخطا باشد
تبهکارم خطاکارم که می داند؟ نمی دانم 
 
چه کردم دراین دنیابغیرازحسرتم هرگز
نه دل درآرزومانده نه دل ماند نمی دانم
 
شب هجرت چه باماکردغیرازشوق وصلت آه
هم اندیشم که جزعشقش مراخواند نمی دانم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 19:52  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

                                              بسم رب العلی و اولاده

 

من کنت مولاه فهذا علی مولاه

    هر که را بر وی منم مولا و دوست

    پس پسر عمم علی مولای اوست

شادباش فرخنده عید بزرگ مومنان را

 پذیرا باشید. به امید پیروزی و بهروزی

 برای تمامی مستضعفان درسایۀ حکومت

 عدل مهدی موعود (عج) و با آرزوی

سلامتی وسعادت همۀ خدمتگزاران ران

 ملخی است پیشکش به بارگاه ربوبی

مولایمان علی.

علیهماآلاف تهیت والثناء

 

به امید برات فرج فرزندش مولا امام زمان

 

   مولا  علی  ز  غدیر  آمده  بیا

   این سر فراز ماه منیر آمده بیا

 

   دلبر ز راه دور بیامد دلا شتاب

   پا بهر عشق ولی نه تودررکاب

 

   بنگربه شورزمین اینزمان کنون

   می خورزجام عشق بزن بادۀ جنون

 

   با نام مرتضی ز خم می بنوش جام

   ای دل به کوی عشق بزن عاشقانه گام

 

   دل می بری ز دست ببر عاشقانه تر

   قربان دلبرم به رهش دل دهم بخر

 

   صدبارتوبه کرده ام که ننوشم می صبوح   

   اما چه با غم خماری و جروح

 

   ای دل حدیث عشق نگنجد به هر زبان

   بر پردۀ غریبی ما ده حدیث جان

 

    دل را ببر بکوی علی با نوای عشق

    می گفت این حدیث به دل ناخدای عشق

 

    از بس که درد هجر به جان می زند شرر

    بر بی نصیب عاشق مسکین بر این خبر

 

   کآمد زمان هجر به سر عاشق علی

   درده سرود وصل به دلدادۀ ولی     

 

http://www.ya-hussain.com/int_col1/pictures/najaf/imamali.jpg

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:22  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

دعـــــاى عـــــرفــــه

اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَيْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ وَلا لِعَطائِهِ مانِعٌ وَلا كَصُنْعِهِ

سـتـايـش خـاص خـدايـى اسـت كـه نـيـسـت بـراى قضا و حكمش جلوگيرى و نه براى عطا و بخششش مانعى و نه مانند ساخته اش

صُنْعُ صانِعٍ وَهُوَ الْجَوادُ الْواسِعُ فَطَرَ اَجْناسَ الْبَدائِعِ واَتْقَنَ

ساخته هيچ سازنده اى و او است بخشنده وسعت ده كه آفريد انواع گوناگون پديده ها را و

بِحِكْمَتِهِ الصَّنائِعَ لا تَخْفى عَلَيْهِ الطَّلايِـعُ وَلا تَضيعُ عِنْدَهُ الْوَدائِعُ

بـه حكمت خويش محكم ساخت مصنوعات را طلايه ها(ى عالم وجود) بر او مخفى نيست و امانتها در نزد او ضايع نشود

جازى كُلِّ صانِعٍ وَرائِشُ كُلِّ قانعٍ وَراحِمُ كُلِّ ضارِعٍ وَمُنْزِلُ

پـاداش دهـنـده عمل هر سازنده و سامان دهنده زندگى هر قناعت پيشه و مهربان نسبت به هر نالان ، فروفرستنده

الْمَنافِعِ وَالْكِتابِ الْجامِعِ بِالنُّورِ السّاطِعِ وَ هُوَ لِلدَّعَواتِ سامِعٌ

هـر سـود و بهره و آن كتاب جامع كه فرستادش بوسيله نور آن نور درخشان و او است كه دعاها را شنواست

وَلِلْكُرُباتِ دافِعٌ وَلِلدَّرَجاتِ رافِعٌ وَلِلْجَبابِرَةِ قامِعٌ فَلا اِلهَ غَيْرُهُ وَلا

و گـرفتاريها را برطرف كند و درجات را بالا برد و گردنكشان را ريشه كن سازد پس معبودى جز او نيست و

شَىْءَ يَعْدِلُهُ وَلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ وَهُوَ السَّميعُ الْبَصيرُاللَّطيفُ الْخَبيرُ

چيزى با او برابرى نكند و چيزى همانندش نيست و او شنوا است و بينا و دقيق و آگاه

وَهُوَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَرْغَبُ إِلَيْكَوَاَشْهَدُ بِالرُّبُوبِيَّةِ لَكَ

و او بر هرچيز توانا است خدايا من بسوى تو اشتياق دارم و به پروردگارى تو گواهى دهم

مُقِرّاً بِاَنَّكَ رَبّى وَ اِلَيْكَ مَرَدّى اِبْتَدَاْتَنى بِنِعْمَتِكَ قَبْلَ اَنْ اَكُونَ

اقـرار دارم بـه ايـنـكه تو پروردگار منى و بسوى تو است بازگشت من آغاز كردى وجود مرا به رحمت خود پيش از آنكه باشم

شَيْئاً مَذْكُورا وَخَلَقْتَنى مِنَ التُّرابِ ثُمَّ اَسْكَنْتَنِى الاَْصْلابَ آمِناً

چيز قابل ذكرى و مرا از خاك آفريدى آنگاه در ميان صلبها جايم دادى و ايمنم ساختى

لِرَيْبِ الْمَنُونِ وَاخْتِلافِ الدُّهُورِ وَالسِّنينَ فَلَمْ اَزَلْ ظاعِناً مِنْ

از حوادث زمانه و تغييرات روزگار و سالها و همچنان همواره از

صُلْبٍ اِلى رَحِمٍ فى تَقادُمٍ مِنَ الاَْيّامِ الْماضِيَةِ وَالْقُرُونِ الْخالِيَةِ لَمْ

صلبى به رحمى كوچ كردم در ايام قديم و گذشته و قرنهاى پيشين

تُخْرِجْنى لِرَاْفَتِكَ بى وَلُطْفِكَ لى وَاِحْسانِكَ اِلَىَّ فى دَوْلَةِ اَئِمَّةِ

و از روى مـهـر و راءفـتـى كه به من داشتى و احسانت نسبت به من مرا به جهان نياوردى در دوران حكومت پيشوايان

الْكُفْرِ الَّذينَ نَقَضُوا عَهْدَكَ وَكَذَّبُوا رُسُلَكَلكِنَّكَ اَخْرَجْتَنى لِلَّذى

كـفـر آنـان كـه پـيـمان تو را شكستند و فرستادگانت را تكذيب كردند ولى در زمانى مرا بدنيا آوردى كه

سَبَقَلى مِنَ الْهُدَى الَّذى لَهُ يَسَّرْتَنى وَفيهِ اَنْشَاءْتَنى وَمِنْ قَبْلِ ذلِكَ

پـيـش از آن در علمت گذشته بود از هدايتى كه اسبابش را برايم مهيا فرمودى و در آن مرا نشو و نما دادى و پيش از

رَؤُفْتَ بى بِجَميلِ صُنْعِكَ وَسَوابِـغِ نِعَمِكَ فابْتَدَعْتَ خَلْقى مِنْ مَنِىٍّ

ايـن نـيـز بـه مـن مـهـر ورزيدى بوسيله رفتار نيكويت و نعمتهاى شايانت كه پديد آوردى خلقتم را از منى

يُمْنى وَاَسْكَنْتَنى فى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ بَيْنَ لَحْمٍ وَدَمٍ وَجِلْدٍ لَمْ

ريخته شده و جايم دادى در سه پرده تاريكى (مشيمه و رحم و شكم ) ميان گوشت و خون و پوست

تُشْهِدْنى خَلْقى وَلَمْ تَجْعَلْ اِلَىَّ شَيْئاً مِنْ اَمْرى ثُمَّ اَخْرَجْتَنى لِلَّذى

و گـواهـم نـسـاخـتـى در خـلقتم و واگذار نكردى به من چيزى از كار خودم را سپس بيرونم آوردى بدانچه

سَبَقَ لى مِنَ الْهُدى اِلَى الدُّنْيا تآمّاً سَوِيّاً وَحَفِظْتَنى فِى الْمَهْدِ طِفْلاً

در عـلمـت گـذشـتـه بـود از هـدايـتـم بـسـوى دنـيـا خـلقـتـى تـمـام و درسـت و در حال طفوليت و خردسالى

صَبِيّاً وَرَزَقْتَنى مِنَ الْغِذآءِ لَبَناً مَرِيّاً وَعَطَفْتَ عَلَىَّ قُلُوبَ

در گـهـواره مـحـافـظـتـم كـردى و روزيـم دادى از غـذاهـا شـيـرى گـوارا و دل پرستاران را

الْحَواضِنِ وَكَفَّلْتَنى الاُْمَّهاتِ الرَّواحِمَ وَكَلاَْتَنى مِنْ طَوارِقِ الْجآنِّ

بر من مهربان كردى و عهده دار پرستاريم كردى مادران مهربان را و از آسيب جنيان

وَسَلَّمْتَنى مِنَ الزِّيادَةِ وَالنُّقْصانِفَتَعالَيْتَ يا رَحيمُ يا رَحْمنُ حتّى

نـگـهـداريـم كـردى و از زيـادى و نقصان سالمم داشتى پس برترى تو اى مهربان و اى بخشاينده تا

اِذَا اسْتَهْلَلْتُ ناطِقاً بِالْكَلامِاَتْمَمْتَ عَلَىَّ سَوابغَ الاِْ نْعامِ وَرَبَّيْتَنى

آنگاه كه لب به سخن گشودم و تمام كردى بر من نعمتهاى شايانت را و پرورشم دادى

زايِداً فى كُلِّ عامٍ حَتّى إ ذَا اكْتَمَلَتْ فِطْرَتى وَاعْتَدَلَتْ مِرَّتى اَوْجَبْتَ

هـرسـاله زيـادتـر از سـال پـيـش تـا آنـگـاه كـه خـلقـتـم كامل شد و تاب و توانم به حد اعتدال رسيد واجب كردى

عَلَىَّ حُجَتَّكَ بِاَنْ اَلْهَمْتَنى مَعْرِفَتَكَ وَرَوَّعْتَنى بِعَجائِبِ حِكْمَتِكَ

بـر مـن حـجـت خود را بدين ترتيب كه معرفت خود را به من الهام فرمودى و بوسيله عجايب حكمتت به هراسم انداختى

وَاَيْقَظْتَنى لِما ذَرَاْتَ فى سَمآئِكَوَاَرْضِكَ مِنْ بَدائِعِ خَلْقِكَ

و بيدارم كردى بدانچه آفريدى در آسمان و زمينت از پديده هاى آفرينشت

وَنَبَّهْتَنى لِشُكْرِكَ وَذِكْرِكَ وَاَوجَبْتَ عَلَىَّ طاعَتَكَ وَعِبادَتَكَ

و آگاهم كردى به سپاسگزارى و ذكر خودت و اطاعت و عبادتت را بر من واجب كردى

وَفَهَّمْتَنى ما جاَّءَتْ بِهِ رُسُلُكَ وَيَسَّرْتَ لى تَقَبُّلَ مَرْضاتِكَ وَمَنَنْتَ

و آنـچـه رسـولانـت آورده بودند به من فهماندى و پذيرفتن موجبات خوشنوديت را برايم آسان كردى

عَلَىَّ فى جَميعِ ذلِكَ بِعَونِكَ وَلُطْفِكَ ثُمَّ اِذْ خَلَقْتَنى مِنْ خَيْرِ الثَّرى لَمْ

و در تـمام اينها به يارى و لطف خود بر من منت نهادى سپس به اينكه مرا از بهترين خاكها آفريدى

تَرْضَ لى يا اِلهى نِعْمَةً دُونَ اُخرى وَرَزَقْتَنى مِنْ اَنواعِ الْمَعاشِ

راضـى نشدى اى معبود من كه تنها از نعمتى برخوردار شوم و از ديگرى منع گردم بلكه روزيم دادى

وَصُنُوفِ الرِّياشِ بِمَنِّكَ الْعَظيمِ الاَْعْظَمِ عَلَىَّ وَاِحْسانِكَ الْقَديمِ

از انواع (نعمتهاى ) زندگى و اقسام لوازم كامرانى و اين بواسطه آن نعمت بخشى بزرگ و بزرگترت بود بر من و آن احسان ديرينه ات بود

اِلَىَّ حَتّى اِذا اَتْمَمْتَ عَلَىَّ جَميعَ النِّعَمِ وَصَرَفْتَ عَنّى كُلَّ النِّقَمِ

نـسـبـت بـه من تا اينكه تمام نعمتها را بر من كامل كردى و تمام رنجها و بلاها را از من دور ساختى

لَمْ يَمْنَعْكَ جَهْلى وَجُرْاءَتى عَلَيْكَ اَنْ دَلَلْتَنى اِلى ما يُقَرِّبُنى

باز هم نادانى و دليرى من بر من جلوگيرت نشد از اينكه راهنماييم كردى بدانچه مرا به تو نزديك كند

اِلَيْكَ وَوَفَّقْتَنى لِما يُزْلِفُنى لَدَيْكَ فَاِنْ دَعَوْتُكَ اَجَبْتَنى وَاِنْ سَئَلْتُكَ

و موفقم داشتى بدانچه مرا به درگاهت مقرب سازد كه اگر بخوانمت پاسخم دهى و اگر بخواهم از تو

اَعْطَيْتَنى وَاِنْ اَطَعْتُكَ شَكَرْتَنى وَاِنْ شَكَرْتُكَ زِدْتَنى كُلُّ ذلِكَ

به من عطا كنى و اگر اطاعتت كنم قدردانى كنى و اگر سپاسگزاريت كنم بر من بيفزايى و همه اينها

اِكْمالٌ لاَِنْعُمِكَ عَلَىَّ وَاِحْسانِكَ اِلَىَّ فَسُبْحانَكَ سُبْحانَكَ مِنْ مُبْدِئٍ

بـراى كـامـل سـاختن نعمتهاى تو است بر من و احسانى است كه نسبت به من دارى پس منزهى تو، منزه از آن رو كه آغازنده

مُعيدٍ حَميدٍ مَجيدٍ تَقَدَّسَتْ اَسْمآؤُكَ وَعَظُمَتْ الاَّؤُكَ فَاءَىَُّ نِعَمِكَ ي ا

نعمتى و بازگرداننده و ستوده و بزرگوارى بسى پاكيزه است نامهاى تو و بزرگ است نعمتهاى تو پس اى

اِلهى اُحْصى عَدَداً وَذِكْراً اءَمْ اَىُّ عَطـاياكَ اءَقُومُ بِها شُكْراً وَهِىَ يا

مـعـبـود مـن كـدامـيـك از نعمتهايت را بشماره درآورده و ياد كنم يا براى كداميك از عطاهايت به سپاسگزارى اقدام كنم در صورتى كه آنها

رَبِّ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ يُحْصِيَهَا الْعآدّوُنَ اءَوْ يَبْلُغَ عِلْماً بِهَا الْحافِظُونَ ثُمَّ

اى پروردگار من بيش از آن است كه حسابگران بتوانند آنها را بشمارند يا دانش حافظان بدانها رسد سپس اى خدا

ما صَرَفْتَ وَدَرَاءْتَ عَنّى اَللّهُمَّ مِنَ الضُرِّ وَالضَّرّآءِ اءَكْثَرُ مِمّا ظَهَرَ لى

آنـچـه را از سختى و گرفتارى از من دور كرده و باز داشتى بيشتر بوده از آنچه برايم آشكار شد

مِنَ الْعافِيَةِ وَالسَّرّآءِ وَاَنـَا اَشْهَدُ يا اِلهى بِحَقيقَةِ ايمانى وَعَقْدِ

از تـنـدرسـتـى و خـوشى و من گواهى دهم خدايا به حقيقت ايمان خودم و بدانچه تصميمات يقينم بدان بسته است

عَزَماتِ يَقينى وَخالِصِ صَريحِ تَوْحيدى وَباطِنِ مَكْنُونِ ضَميرى

و توحيد خالص و بى شائبه خود و درون سرپوشيده نهادم

وَعَلائِقِ مَجارى نُورِ بَصَرى وَاَساريرِ صَفْحَةِ جَبينى وَخُرْقِ

و رشته هاى ديد نور چشمانم و خطوط صفحه پيشانيم

مَسارِبِ نَفْسى وَخَذاريفِ مارِنِ عِرْنينى وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى

و رخنه هاى راههاى تنفسم و پرده هاى نرمه بينيم و راههاى پرده گوشم

وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَيْهِ شَفَتاىَ وَحَرَكاتِ لَفْظِ لِسانى وَمَغْرَزِ

و آنـچـه بـچـسـبـد و روى هـم قـرار گـيـرد بـر آن دو لبـم و حـركـتـهـاى تـلفظ زبانم و محل پيوست كام

حَنَكِ فَمى وَفَكّى وَمَنابِتِ اَضْراسى وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى

(فـك بـالاى ) دهـان و آرواره ام و مـحـل بـيـرون آمـدن دنـدانـهـايـم و محل چشيدن خوراك و آشاميدنيهايم

وَحِمالَةِ اُمِّ رَاءْسى وَبُلُوعِ فارِغِ حَباَّئِلِ عُنُقى وَمَا اشْتَمَلَ عَليْهِ تامُورُ

و رشـتـه و عصب مغز سرم و لوله (حلق ) متصل به رگهاى گردنم و آنچه در برگرفته آن را

صَدْرى وَحمائِلِ حَبْلِ وَتينى وَنِياطِ حِجابِ قَلْبى وَاءَفْلاذِ حَواشى

قفسه سينه ام و رشته هاى رگ قلبم و شاهرگ پرده دلم و پاره هاى گوشه و كنار

كَبِدى وَما حَوَتْهُ شَراسيفُ اَضْلاعى وَحِقاقُ مَفاصِلى وَقَبضُ

جگرم و آنچه را در بردارد استخوانهاى دنده هايم و سربندهاى استخوانهايم و انقباض

عَوامِلى وَاَطرافُِ اَنامِلى وَلَحْمى وَدَمى وَشَعْرى وَبَشَرى

عضلات بدنم و اطراف سر انگشتانم و گوشتم و خونم و موى بدنم و بشره پوستم

وَعَصَبى وَقَصَبى وَعِظامى وَمُخّى وَعُرُوقى وَجَميعُِ جَوارِحى وَمَا

و عصبم و ساقم و استخوانم و مغزم و رگهايم و تمام اعضاء و جوارحم و آنچه بر اينها

انْتَسَجَ عَلى ذلِكَ اَيّامَ رِضاعى وَما اَقلَّتِ الاَْرْضُ مِنّى وَنَوْمى

بافته شده از دوران شيرخوارگيم و آنچه را زمين از من بر خود گرفته و خوابم

وَيَقَظَتى وَسُكُونى وَحَرَكاتِ رُكُوعى وَسُجُودى اَنْ لَوْ حاوَلْتُ

و بيداريم و آرميدنم و حركتهاى ركوع و سجود من (گواهى دهم ) كه اگر تصميم بگيرم

وَاجْتَهَدْتُ مَدَى الاَْعصارِ وَالاَْحْقابِ لَوْ عُمِّرْتُها اَنْ اءُؤَدِّىَ شُكْرَ

و بكوشم در طول قرون و اعصار بر فرض كه چنين عمرى بكنم و بخواهم شكر

واحِدَةٍ مِنْ اءَنْعُمِكَ مَا اسْتَطَعْتُ ذلِكَ اِلاّ بِمَنِّكَ الْمُوجَبِ عَلَىَّ بِهِ

يـكى از نعمتهاى تو را بجا آورم نخواهم توانست جز به لطف خود كه آن خود واجب كند بر من

شُكْرُكَ اَبَداً جَديداً وَثَنآءً طارِفاً عَتيداً اَجَلْ وَلوْ حَرَصْتُ اَنـَا

سپاسگزاريت را دوباره از نو و موجب ستايشى تازه و ريشه دار گردد آرى و اگر حريص باشم من

وَالْعآدُّونَ مِنْ اَنامِكَ اءَنْ نُحْصِىَ مَدى اِنْعامِكَ سالِفِهِ وَ انِفِهِ ما

و حسابگران از مخلوقت كه بخواهيم اندازه نعمت بخشيهاى تو را از گذشته و آينده

حَصَرْناهُ عَدَداً وَلا اَحْصَيناهُ اَمَداًهَيْهاتَ اءنّى ذلِكَ وَاَنْتَ الْمُخْبِرُ فى

بـه حساب درآوريم نتوانيم بشماره درآوريم و نه از نظر زمان و اندازه آنرا احصاء كنيم ! هيهات ! كجا چنين چيزى ميسر است

كِتابِكَ النّاطِقِ وَالنَّبَاءِ الصّادِقِ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ الله لا تُحْصُوها

و تو خود در كتاب گويا و خبر راست و درستت خبر داده اى كه ((اگر بشماريد نعمت خدا را احصاء نتوانيد كرد))

صَدَقَ كِتابُكَ اْللّهُمَّ وَاِنْبآؤُكَ وَبَلَّغَتْ اَنْبِيآؤُكَ وَرُسُلُكَ ما اَنْزَلْتَ

خـدايـا كـتـاب تو و خبرى كه دادى راست است و رساندند پيمبران و رسولانت هرچه را بر ايشان از وحى خويش فروفرستادى

عَلَيْهِمْ مِنْ وَحْيِكَ وَشَرَعْتَ لَهُمْ وَبِهِمْ مِنْ دينِكَ غَيْرَ اءَنّى يا اِلهى

و آنچه را تشريع كردى براى آنها و بوسيله آنها از دين و آيين خود جز اينكه معبودا

اَشْهَدُ بِجَُهْدى وَجِدّى وَمَبْلَغِ طاعَتى وَوُسْعى وَاءَقُولُ مُؤْمِناً

من گواهى دهم به سعى و كوششم و به اندازه رسائى طاعت و وسعم و از روى ايمان

مُوقِناً اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً فَيَكُونَ مَوْرُوثاً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ

و يقين مى گويم ستايش خدايى را سزاست كه نگيرد فرزندى تا از او ارث برند و نيست برايش

شَريكٌ فى مُلْكِهِ فَيُضآدَُّهُ فيَما ابْتَدَعَ وَلا وَلِىُّ مِنَ الذُّلِّ فَيُرْفِدَهُ فيما

شـريـكـى در فـرمـانـروايـى تـا بـا او ضدّيت كنند در آنچه پديد آورد و نه نگهدارى از خوارى دارد تا كمكش كند در آنچه

صَنَعَ فَسُبْحانَهُ سُبْحانَهُ لَوْ كانَ فيهِما الِهَةٌ اِلا الله لَفَسَدَتا وَتَفَطَّرَتا

بوجود آورد پس منزه باد منزه كه اگر بود در آسمان و زمين خدايانى جز او هر دو تباه مى شدند و از هم متلاشى مى گشتند

سُبْحانَ الله الْواحِدِ الاَْحَدِ الصَّمَدِ الَّذى لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ

منزه است خداى يگانه يكتاى بى نيازى كه فرزند ندارد و فرزند كسى نيست و نيست

لَهُ كُفُواً اَحَدٌ اَلْحَمْدُ لله حَمْداً يُعادِلُ حَمْدَ مَلاَّئِكَتِهِ الْمُقَرَّبينَ وَاَنْبِي آئِهِ

برايش همتايى هيچكس ستايش خداى را است ستايشى كه برابر ستايش فرشتگان مقرب او و پيمبران

الْمُرْسَلينَ وَصَلَّى الله عَلى خِيَرَتِهِ مُحَمَّدٍ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَآلِهِ

مـرسـلش بـاشـد و درود خـدا بـر بـهـتـريـن خـلقـش مـحـمـد خـاتـم پـيـمـبـران و آل

الطَّيـِبـيـنَ الطـّاهـِريـنَ الْمـُخـلَصـيـنَ وَسـَلَّمَ پـس شـروع فـرمـود آن حـضـرت در سـؤ ال و

پاك و پاكيزه و خالص او باد و سلام * * * * * * * * * * * * * * * * * * #

اهتمام نمود در دُعا و آب از ديده هاى مبارَكَش جارى بود پس گفت : اَللّهُمَّ اجْعَلْنى

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خدايا چنانم

اَخْشاكَ كَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقويكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِيَتِكَ

ترسان خودت كن كه گويا مى بينمت و به پرهيزكارى از خويش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانيت بدبختم مكن

وَخِرْلى فى قَضآئِكَ وَبارِكْ لى فى قَدَرِكَ حَتّى لا اءُحِبَّ تَعْجيلَ ما

و در سـرنـوشـت خود خير برايم مقدر كن و مقدراتت را برايم مبارك گردان تا چنان نباشم كه تعجيل آنچه را

اَخَّرْتَ وَلا تَاْخيرَ ما عَجَّلْتَ اَللّهُمَّ اجْعَلْ غِناىَ فى نَفْسى وَالْيَقينَ

تـو پـس انـداخته اى بخواهم و نه تاءخير آنچه را تو پيش انداخته اى خدايا قرار ده بى نيازى در نفس من و يقين

فى قَلْبى وَالاِْخْلاصَ فى عَمَلى وَالنُّورَ فى بَصَرى وَالْبَصيرَةَ فى

در دلم و اخلاص در كردارم و روشنى در ديده ام و بينايى در

دينى وَمَتِّعْنى بِجَوارِحى وَاجْعَلْ سَمْعى وَبَصَرى اَلْوارِثَيْنِ مِنّى

ديـنـم و مـرا از اعـضـا و جوارحم بهره مند كن و گوش و چشم مرا وارث من گردان (كه تا دم مرگ بسلامت باشند)

وَانْصُرْنى عَلى مَنْ ظَلَمَنى وَاَرِنى فيهِ ثارى وَمَـاءرِبى وَاَقِرَّ بِذلِكَ

و ياريم ده بر آنكس كه به من ستم كرده و انتقام گيرى مرا و آرزويم را درباره اش به من بنمايان

عَيْنى اَللَّهُمَّ اكْشِفْ كُرْبَتى وَاسْتُرْ عَوْرَتى وَاْغْفِرْ لى خَطيَّئَتى

و ديده ام را در اين باره روشن كن خدايا محنتم را برطرف كن و زشتيهايم بپوشان و خطايم بيامرز

وَاخْسَاءْ شَيْطانى وَفُكَّ رِهانى وَاْجَعْلْ لى يا اِلهى الدَّرَجَةَ الْعُلْيا فِى

و شـيـطـان و اهـريـمـنـم را از مـن بران و ذمه ام را از گِرو بِرَهان و قرار ده خدايا براى من درجه والا در

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 10:50  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

ويژه نامه وصلت فرخنده حضرت علي وفاطمه زهرا سلام الله عليهما ♥ ♣♥ بنام تو اي مولف القلوب ويژه نامه پيوند مقدس و ملكوتي حضرت علي عليه السلام و حضرت فاطمه زهراي مرضيه سلام الله عليها دیدم که به عرش شور و شوقی بر پاست برپا گر این بزم شعف ذات خداست گفتم به خرد چه اتفاق افتاده گفتا که عروسی علی و زهرا است سالروزپيوند مقدس ومبارك حضرت علي عليه السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليهامبارك باد فاطمه زهرا علیهاالسلام دختر پیغمبر اكرم و از دوشیزگان ممتاز عصر خویش بود. پدر و مادرش از اصیل ترین و شریف ترین خانواده های قریش بودند. از حیث جمال ظاهری و كمالات معنوی و اخلاقی از پدر و مادر شریفش ارث می برد. و به عالیترین كمالات انسانی آراسته بود. شخصیت و عظمت پیامبر اكرم روز به روز در انظار مردم بالا می رفت و قدرت و شوكت او زیادتر می شد به همین علت دختر عزیزش زهرا (علیها السلام) همواره مورد توجه بزرگان قریش و رجال با شخصیت و ثروتمند قرار داشت هر از چندگاه از او خواستگاری می كردند اما پیامبر با خواستگاران طوری رفتار می كرد كه می پنداشتند مورد غضب پیامبر قرار گرفته اند. رسول خدا فاطمه را برای علی (علیه السلام) نگاه داشته بود و مایل بود از جانب او پیشنهاد شود. پیامبر از جانب خدا مأمور بود كه نور را با نور به ازدواج در آورد. پیشنهاد به علی: اصحاب رسول خدا احساس كرده بودند كه پیغمبر اكرم تمایل دارد فاطمه (علیها السلام) را با علی پیوند ازدواج دهد، ولی از جانب علی پیشنهادی نمی شد. یك روز عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ و گروهی دیگر كه پیامبر تقاضای ازدواج آنها را رد كرده بود در مسجد گرد آمده بودند و از هر دری سخن می گفتند. در این بین سخن از فاطمه به میان آمد. ابوبكر گفت: مدتی است كه اعیان و اشراف عرب فاطمه علیهاالسلام را خواستگاری می نمایند اما پیغمبر اكرم پیشنهاد احدی را نپذیرفته و در جوابشان می فرماید: تعیین همسر فاطمه با خداست.برای همه روشن بود كه خدا وپیغمبر، فاطمه را برای علی علیه السلام نگاهداشته اند. سپس به «عمر» و «سعد بن معاذ» گفت: حاضرید به اتفاق هم نزد علی برویم و جریان را برایش تشریح كنیم و اگر به ازدواج مایل بود همراهیش كنیم؟! آنها از این پیشنهاد استقبال و او را در این كار تشویق كردند. سلمان فارسی می گوید: عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ بدین قصد از مسجد خارج شدند و به جانب آن حضرت شتافتند.علی (ع) فرمود: از كجا می آیید و به چه منظور اینجا آمده اید؟ ابوبكر گفت: یا علی تو در تمام كمالات بر سایرین برتری داری، و از موقعیت خود و علاقه ایكه رسول خدا به تو دارد كاملاً آگاهی. اشراف و بزرگان قریش برای خواستگاری فاطمه علیها السلام آمده اند ولی پیغمبر صلی الله علیه وآله دست رد به سینه همه زده و تعیین همسر فاطمه را به دستور خدا حواله داده است. گمان می كنم خدا و رسول، فاطمه را برای تو گذاشته اند. و شخص دیگری قابلیت این افتخار را ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:30  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

محمود شاهرخی، شاعر معرفت‌پیشه

فرهنگ > ادبیات  - سهیل محمودی

‌استاد زنده‌یاد محمود شاهرخی با وجوه گوناگون ادبی و شخصیتی، یکی از ماندگاران فرهنگ روزگار ماست. اول از ویژگی‌های شعری و ادبی‌اش یاد کنم. سبک و شیوه او به اسالیب پیشینیان بود. به قالب‌های شعر گذشته ما تسلطی ستودنی داشت.

در غزل و قصیده و مثنوی از آداب‌ سخنوری به نیکو‌ترین شکل بهره می‌برد و البته در همه این قالب‌ها توجه‌اش به شعر معرفتی و ادب عرفانی بود، عرفان و ادبیات عرفانی را عمیقاً می‌شناخت و از همه ظرایف این عوالم در شعر و نثر خود بهره می‌گرفت. کافی بود بیتی را از بزرگانی چون سنایی و عطار و مولانا و... نقل کنی تا او در همراهی با تو ادامه شعر را زمزمه کند.

استاد دیده بود و درس خوانده حوزه علمیه نجف. اگر چه بعد از چند سال اقامت در نجف به خاطر بیماری به ایران بازگشته و تا پیش از انقلاب به کار آزاد پرداخته بود، خاطرات‌ بسیاری از فضای علمی و معنوی نجف یاد می‌کرد و همین طور گفتنی‌های فراوانی از سال‌های نهضت‌ ملی که او از طرفداران و دوستداران شادروان دکتر مصدق بود، با خود به همراه داشت.

آنچه در حوزه ادب‌ عرفانی و شرح و بسط آن از او به شکل مکتوب یا برنامه‌های رادیویی باقی‌مانده، معرف اُنس بسیار او با حکمت اسلامی و معارف معنوی است.

شخصیت استاد محمود شاهرخی، سرشار از جذابیت و سعه‌صدر و سلوک همراه با مهربانی بود. شاید به خاطر همین روحیه بود که در شعر «جَذْبه»‌ تخلص می‌کرد. من از اواخر سال 1358 که جوانی هجده، نوزده ساله بودم، به حضور او ارادت پیدا کرده و در سفر و حضر دیده بودم که به آیین مسلمانی عمیقاً پایبند بود و بی‌تظاهر و خودنمایی و بی‌هیجان‌زدگی و تند‌روی، از هر فرصتی برای توجه دادن مخاطبان و شاگردان به معارف اعتقادی، دوستی اهل بیت و سکوک همراه با سلامت نفس و به دور از دافعه، استفاده می‌کرد.

آخرین دیدار ما، همین یکشنبه پیش بود، با گروهی از دوستان و اهالی فرهنگ رخصت طلبیده و به دیدار و عیادتش رفته بودیم. عزیزان: سید‌حسام‌الدین سراج، هادی آزرم، احمد مسجد‌جامعی، حسین شمسایی، سید‌حمید شاهنگیان، فاطمه سالاروند، کامران کاظم‌زاده، افشین علا، ساعد باقری... استاد رنجور بیماری بود و با دیدن دوستان یادها و خاطره‌ها زنده شده بود.

حسین، نواده ایشان که از پدربزرگ پرستاری می‌کرد و از مهمانان پذیرایی، مثنوی فاخر و والایی را از پدربزرگ در ستایش حضرت رضا(ع) برای جمع روایت کرد. هریک از دوستان نکته‌ای می‌گفتند. این بنده یاد کرد از سال‌های اواخر دهه پنجاه و دهه شصت. اینکه دو تن از پیشکسوتان در تشویق و آموزش نسل ما سهمی بسزا دارند.

یکی زنده‌یاد استاد مهرداد اوستا شاعر بزرگ و دیگر استاد شاهرخی. این دو بزرگوار از فضل و دانش و مهربانی و حسن سلوک توأمان برخوردار بودند و جوانپروری که نشانه‌ای و نمادی از جوانمردی است در وجود شریف ایشان به خوبی نمایان بوده است.

همگان دیدند که استاد شاهرخی از این یادآوری و قدرشناسی لبخند رضایت در چهره‌اش نشسته است.

کد مطلب: 24805
زمان انتشار: یکشنبه 24 آبان 1388 - 18:53:03
Print
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:19  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

سیروسفربه کوی دل بهرخدانمی کنی

چارۀ د ر د هجر را جمله دوا نمی کنی


ای صنم صنم پرست دارس غمم تویی

یک سفر از حریم دل بهرخدانمی کنی


عشق تو درمیان دل کام جهان برم بود

کار خراب هجر راقسمت مانمی کنی


از غم روزگاردل می کندم شبان سحر

نای  غم  نگا ر  را  جمله نوا نمی کنی


عشق به کوی ما سفر کرده مقیم غم حذر

در شب خستگان بیاگرچه وفانمی کنی


بارسفربه دوش من حلقۀ دل به گوش من

بهر  و د ا ع با غمان درد دو ا نمی کنی


دل زخدا طلب کند بارسفر به کوی تو

سیر وسفر به کوی دل بهرخدانمی کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:31  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

سعدی

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

مرا به شــــــــاعری انداخت روزگار آنگه

که چشـــم  مســت تو دیدم که ســــاحری آموخت

همه قبیـــــلۀ من عالمـــــــان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

برفت  رونق بازار آفتاب و قمر

ز بس که ره به دکان تو مشتری آموخت

من آدمی به  چنین شکل و طبع و خوی و روش

ندیده ام، مگر این شیوه ات پری آموخت؟

هــزار بلبل دســــتان سرای عاشــق را

ببــاید از تو ســخن گفتـن دری آموخت

مگر دهــان تو آموخت تنگی از دل من؟

وجـود من ز میـــان تو لاغـری آموخت

بـلای عشـق تو بنیـــاد زهد و بیخ ورع

چـنان بکند که صوفـی قلنــدری آموخت

دگر نه عزم ســــیاحت کند نه یاد وطن

کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

چنان بگریم ازین پس که مرد نتوانــــــد

در آب دیدۀ ســـعدی شــــناوری آموخت

Asef Fekrat
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:33  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

هشت شعر از هشت شاعر براي امام هشتم(ع)
*ميلاد گل سروده نصرالله مرداني
-------------------------------------

ميلاد گل به فصل بهاران خجسته باد
آواز دلنواز هزاران خجسته باد

در گلشن هميشه گل افشان سرمدي
رقص نسيم و جوش بهاران خجسته باد

سرزد ز آسمان رضا كوكب و لا
اين مژده بر شكسته حصاران خجسته باد

سيراب شد ز ابر كرامت كوير دل
بر دشت تشنه، ريزش باران خجسته باد

اي مير صبح، فاتح اقليم روشني
در ياد عشق، فتح سواران خجسته باد

شب را شكسته باده شبگير آفتاب
گلبانگ نوش‌نوش خماران خجسته باد

ميلاد هشتمين گل باغ محمدي
بر پيروان پير جماران خجسته باد


*چشمانم به من دروغ نمي‌گويند سروده ابوالقاسم حسينجاني -----------------------------------------------------------------------

قرار ما
حرم توست

هر كه درد ندارد
نبايد هم كه بيايد!
چشمانم، به من دروغ نمي‌گويند
خودم ديدم:
خادمان حرم داشتند
بي‌دردي را
- نامردي را-
جارو مي‌كردند!

هر چند
درد ما، هم، قابل نيست
و گرنه
- دوري-
اين همه به درازا نمي‌كشيد!

نشاني كامل تو را
آهو بچه‌هايي
- كه خاطرشان جمع بود-
به خاطرم سپردند؛

و من
صاف پيچيدم
به سمت چشمانت!
اي كاش مي‌توانستم
چيزي بگويم-
تا رضا دهي!
رضاي من، تويي!
دل‌ها را، آب مي‌كني؛
و گرنه - اين همه دريا-
مگر مي‌شود
از چشمخانه‌يي بتراود؟!

مكان،
امكان تو را ندارد
از قدمگاهت
آفتاب، قد مي‌كشد!
مشت زايرانت را
اگر بگشايند
- دست كم -
بهشت را، در خويش دارد!
قرار ما
حرم توست
زيارت نامه‌ات، زيارت نامه نيست
زبان عاشقي‌ست!
نگاهت
به غزالان غريب
دل مي‌دهد!
اي تدارك تقدير
تكليف شب‌هاي بيداري را
روشن كه مي‌سازي،
فرشته‌ها نيز
تاب نمي‌آورند كه نيايند!

از پاي نگاهت
اي كاش،
هر گز برخيزم!
- «برايت بميرم»!
وقتي تو هستي
مرگ كاري ندارد!
در روزگار قحطي مرد و عشق
مهرباني
نگاهت را كه مي‌بيند
دست بردار نيست!
مگر مي‌شود
تو را اسير ديد؟!

كبوتران حرم،‌ غم ندارند:
شيب تو
- نيز-
صعودي ست!
مرا نمي‌رسد
با غريب‌نوازي تو، كنار بيايم!
دل - كه مي‌گيرد-
سراغ تو را مي‌گيرد
بگذار
هر چه مي‌خواهند بگويند؛
قرار ما
حرم توست!


* دري به كبودي آسمان سروده ضياءالدين خالقي
------------------------------------------------------

و من ديدم
كبوتراني را
كه به شوق طواف گنبد طلايي تو
تمام جاده‌هاي هوايي را
زير دو بال گرفته بودند

و من ديدم
كبوتراني ديگر را
كه حتي راه رسيدن را
شكل خيال گرفته بودند

و من ديدم
كبوتراني را
كه بي دست‌هاي شما
- دستاني كه بذر مي‌پاشيدند-
از زمين دانه برنمي‌چيدند

و من ديدم
تير و كمان و تفنگ صياداني را
كه بال هيچ كبوتري را
نشانه نمي‌رفتند

و من ديدم
...
چرا كه او
ضامن من
ضامن تو
ضامن آهو بود
چرا كه چشم‌هاي او
چشمه دل
چشمه محبت
چشمه جادو...
نه!
چشمه «ياهو» بود

و من ديدم
كبوتراني را
كه تنها به نشانه شادي
- شايد از استاديوم بزرگ آزادي!-
چگونه و با چه شتابي
به سمت آسمان‌هاي آبي
پركشيدند
به اين اميد كه روزي
بر صحن زميني فرود آيند
كه گنبد آسماني‌اش
فراتر از ابرها رسيده و
آن‌جا
هر كبوتري با بال‌هاي خود
دري به كبودي آسمان
كشيده است.


* قصيده حرم سروده عباس سودايي -----------------------------------------

در كشور ايران كه دلتنگي فراوان است
كنجي براي گريه، اي مردم! خراسان است

كنجي كه جذاب است مثل خال كنج لب
كنجي كه در واقع تمام خاك ايران است

در نقشه سمت چپ، كمي بالا، تپش دارد
اين نقشه انسان است و مشهد قلب انسان است

در دلنشيني اين عروس از رامسر بهتر
او باعث شيريني قند فريمان است

مشهد شهادت مي‌دهد در خاك من گنجي‌ست
در آسمان فوج كبوترها نگهبان است

اي حس امشب! بادبان‌ها را بكش پايين!
بادي كه امشب مي‌وزد در شعر، توفان است

آقا! كمي هم درد دل دارم اجازه هست؟
با آن كه پيش از گفتنش شاعر پشيمان است

همسايه ما سال‌ها حرف از حرم مي‌زد
او مرد و اين قصه فرزندش پريشان است

ديروز مي‌خواندم شما حج فقيرانيد
امروز دور از دسترس، حج فقيران است

هر كس كه دست و بال او تنگ است، لايق نيست؟
يا هر كه پولش يبشتر باشد مسلمان است؟

يك لحظه خوابم برد، گويا در حرم هستم
اين جا كه حالا ايستادم زير ايوان است

پشت سرم مردي زيارت‌نامه مي‌خواند
از ظاهر او مي‌شود فهميد چوپان است

از روستاي كوچكي اطراف مشهد يا
از پيرمردان عشاير، از لرستان است

يك چوبدست و سفره ناني خشك پهلويش
انگار در جيب كتش يك جلد قرآن است

دستش به روي شانه‌ام ناگاه...، امري بود؟
مي‌خندد و زير لبش اين بيت پايان است:

مشهد مدينه، كربلا را در خودت درياب
جانان تو هستي، گنبد و گلدسته بي‌جان است


* دست مرگ سروده بهمن ساكي
--------------------------------------

گرفته لكنت حجلت گريبان زبانم را
و مي‌سوزد تب آواز، مغز استخوانم را

به آهنگي كه از من نيست شوق ناله‌اي دارم
و دست آسمان پر مي‌دهد آه نهانم را

غباري دست و پا كردم كه بر دامان او افتم
اگر بي‌دست و پايي سد نسازد شوق جانم را

دعايي در دلم جوشيد و اسم اعظمش گل كرد
اجابت شد دعا، بي آن كه بگشايم دهانم را

به سوداي خيالش بارها از خويشتن رفتم
و دست مرگ باز آورد تا دنيا عنانم را


*امام رضا(ع) هشتم سيه گيسو سروده نادر بختياري -----------------------------------------------------------

شمع بي‌اشك و بي سوسويم من
محو هشتم سيه گيسويم من
گر به مشهد، پريشان مويم من
كشته ضامن آهويم من

مرگ از اين سان ، به جز زندگي نيست
جز رضا (ع) لايق بندگي نيست

همچو او باش تا، بنده باشي
عشق را، مهر تابنده باشي
گر جز از شوقش آكنده باشي
در صف حشر، شرمنده باشي

ساقي! از هشتمين مي، به من ده
منقطع نه، پياپي، به من ده
ساقيا! من خمار رضايم (ع)
گر چه مي خورده مرتضايم (ع)

كلهم نور واحد دليل است
كاين محبت، مي سلسبيل است


* كاش آهوي بيابان دو چشمت مي‌شدم سروده رضا اسماعيلي
----------------------------------------------------------------------

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت مي‌شدم
ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب مي‌گذشتم از فراز چشم تو
گرم گلگشت خراسان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب مي‌سرودم گنبد زرد تو را
فارغ از دنيا، غزل خوان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب، مي‌نشستم بر ضريح چشم تو
باز هم پابند پيمان دو چشمت مي‌شدم

صحن و ايوان تو را اي كاش جارو مي‌زدم
چون كبوترها، نگهبان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب بوي گل مي‌چيدم از چشمان تو
بلبل باغ و گلستان دو چشمت مي‌شدم

ضامن آهوست، چشمان شهيد روشنت
كاش آهوي بيابان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب معرفت مي‌چيدم از چشمان تو
غرق در درياي عرفان دو چشمت مي‌شدم

كاش يك شب مي‌شدم خيس نگاه سبز تو
شاهد اعجاز باران دو چشمت مي‌شدم

كاش مي‌خواندم شبي قرآن چشمان تو را
در شبي روشن، مسلمان دو چشمت مي‌شدم

سخت شيرين است طعم روشن چشمان تو
كاش يك شب باز مهمان دو چشمت مي‌شدم


* بر آستان جانان سروده حسين اسرافيلي -----------------------------------------------

بر آستان توام دل هميشه پابند است
چو آهويي كه پناه از تو آرزومند است

بر آستان تو عمري سر ارادت ماست
دلم به زلف تو اي دوست، سخت پابند است

چه جاي عقل، جنون مي‌كشد به صحرايم
چو عشق جلوه نمايد، چه فرصت پند است؟

خوشيم در حرمت جلوه تماشا را
چو شيشه‌ايم كه با جوش باده خرسند است

سرم سلامت از اين سجده، بر نخواهد خاست
كدام تيغ به ابروي دوست مانند است؟!

طواف كوي تو كردم، سروش غيبم گفت
كه بر طواف رضايت، رضا خداوند است

در اين شبي كه منم شوق آفتابم نيست
جمال دوست مرا، مهر بي‌همانند است

به مشعر و عرفاتم جمال حضرت توست
ندانم اين چه طواف است و اين چه ترفند است!؟

به شهد نام شما دم به دم سخن گويم
كرامتي! كه سزاوار طوطيان قند است

اگر چه هيچ ندارم تو را شفيع آرم
خداي داند و تو، با توام چه پيوند است

براي جد تو عمري گريستم چون شمع
به روز حشر مرا، آرزوي لبخند است

تهي مباد مرا دست خواهش از كرمت
تو را به حرمت زهرا (س) كه سخت سوگند است
 
 
منبع:فارس
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:32  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

http://www.aqrazavi.org/mediashare/n3/gr1puszcb2fv6gaqhoe5ywwenvyeaa-pre.jpg



مهررضاست در دلم عشق غمش اندر سر

بهر طواف کوی ا و جان بدهم چه بی خبر

 

روز ولادت علی فاطمه هست منتظر

در طلب وصال او سر بدهم چه بیم سر

 

                       همهمه گشت درسماغلغله گشت درزمین

 

عاشق جا ن فدا منم درد به جام من بنه 

سر خوش عشق مصطفی ازدم پوی آمنه

 

دل بدهم به موی او  سوی دلم پر نزنه

 دامن فیض سرمدی پرزگناهان منه

 

                       لطف  خدا  یار  دلم  خاک  رضا  مهر  جبین                  

 

فتنۀ عشق در سرم لطف خداست دربرم

بار غمش کجا برم سوی گدایان حرم

 

عشو ۀ عشق می خرم داغ هوا ش در سرم

از غم هجر دلبر م سوی فنا همی پر م                

 

                        سلسله جنبان کرم گشته هوا خواه غمین

 

از غم عشق بو ا لحسن داغ غمش تحفۀ تن

نامه نمی دهی به من تا کنمت جامه کفن

 

نافۀ چین مشک ختن یارعزیزان وطن

دلبر شوریده سخن سوی غم اندوده محن

                       

                        رفت به گلزار وطن شاه غریبان حزین

 

هجر ببرد طا قتم مر گ ندا د فر صتم   

خاک فناست تربتم من که رهین غربتم

 

بوی خداست محنتم زهرجفاست شربتم

وصل رضا ست جا جتم بار فراق اجرتم

                      

                          خاک توباد تربتم ای به دلم شبه ترین

                         

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:53  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

بر  عاشقا ن  مبا ر ک  میلاد نو ر سیده

ازکنج دل ندا کر د  آ مد بها ر د ید ه

 

معصومه جان کجایی برفاطمه  خجسته

میلا د خو بر و ئی کز آ سمان رسیده

 

"چشمت به غمزه ماراخون خوردومی پسندی"(1)

عاشق شوید یاران بر این صنم دمیده

 

آمد بهار دیگر بر موسی و ز نو کرد

دیدار گل به دیده گفتار مه شنیده

http://asemoni.com/pic/masomeh.jpg

چندازفراق نالم آمد بهار وصلش

تاکی کنم شکایت ازقامت خمیده

 

دل بردیاربامی سازم جنانش باوی

خرم زروی یاران دلخوش که گل رمیده

 

مهجور ناله کم کن آمدگه وصالش

برعاشقان مبارک میلادنورسیده

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:39  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

http://tabnak.ir/files/fa/news/1386/9/27/2792_866.jpg


صادق عالم برفت سوی ابو ی شهید

ازهمگان می برد دیل عموی شهید

 

خیل عزیزان بپابهر عزای حبیب

جامه سیه پوش کن بهرابوی شهید

 

سوی خدامی رودبهرتولای دوست

ماهمه ازخیل او غالیه بوی شهید

 

صادق آل رسول برده دل ودین ما

دین ودل ازدست رفت جمله بسوی شهید

 

جان بفدای غمت ای همگان راامام

بهرخدامی می زنی خیمه بکوی شهید

 

ای دلیل رهی جان ودلم سوختی

دیده پریشان توست غالیه بوی شهید

 

عشق گربان درددرغم سبط بتول

نالۀ مهجوربین بهرابوی شهید

 

 






+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:59  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

                                                              فتح الفتوح

 

فتح  ا لفتو ح عا شقان آ مد برادر

بنگر  به   پیکا ر شهید ا ن  د لاور

 

بر د ند تا عر ش  ا لهی  مژ د ۀ  نصر

ساقی به مستی می یک جام دیگر

 

برپیکرخونین عاشق سجده باید

سجده به خاک پاک عاشق کردرهبر

 

بفکن عدو را با صلاح د ین و ا یمان

یکباره بر سکوی دل بفکن تو اخگر

 

دل می کشدخودرابکوی عشق خوبان

خون می کند فواره از سرچشمۀ سر

 

از خون عاشق می برم تاعرش پیغام

رسو ا ی  عالم گشته ام ا لله ا کبر

 

مهجو ر را دا غ جد ا یی کشت ای دوست

بر ا ین  حز ین ز ا ر ده پیغام دلبر

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:27  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

زهرتلخی بکام مادادند

نام نیکوش عشق بنهادند

 

یارگفتا من این تورادادم

عشق گفتا که این ثنادادند؟

 

صبرچون بیدلان بکردم خوش

زهرهجران زکام دل زادند

 

درغم عشق وی بمردم زار

زین جفادلبران ماشادند

 

خوشترازاین خبرچه داردیار

چون کنم دلبران مرادادند

 

درطبیعت شگفت ازعشق است

عشق را عاشقان زمایادند

 

زهرهجران به دل دهی نوشش

جمله مهجورها سلف زادند
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:20  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

ای شلمچه..

قربون لطف و صفاتون شهدا                                       دل ما تنگه براتون شهدا

قربون عهد وفاتون شهدا                                      سر و جون ما فداتون شهدا

چقدر شلمچتون صفا داره                                     بوی عطر خاک کربلا داره

هر دلی که عشق کربلا داره                                    آرزوی دیدن شما داره

ای شلمچه ای بهشت شهدا                             ای زمین لاله گون و با صفا

خاک تو بوی خوش وفا می ده                            بوی مظلومی لاله ها می ده

ای بهشت لاله های فاطمه(س)                            سرنوشت لاله های فاطمه(س)

عشقتون سرشته بند با گل ما                            نمی ره یاد شما از دل ما

عاشقان با وفا جاتون خالی                                   شهدا آی شهدا جاتون خالی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:27  توسط مهرداد امامی رودسری  | 

 مفهوم شفاعت

كلمه "شفاعت" از ريشه "شَفع" به معني جفت بوده و برگرفته از "ضَمّ الشَّي اِلي مِثلِهِ" است و نقطه مقابل آن "وَتر" به معناي تك و تنها است سپس به ضميمه شدن فرد برتر و قويتري براي كمك به فرد ضعيف اطلاق گرديده استو به همين دليل كه شفيع به هنگام درست كردن كار ديگري و شفاعت در مورد او در حقيقت خود را رفيق او قرار مي دهد به او "شفيع" و به كارش "شفاعت" گفته اند.همينطور كسي كه ملك ديگري را جزو ملك خود سازد "شفيع" گفته مي شود.

شفاعت در معناي صحيحش براي حفظ تعادل بوده و وسيله ايست براي بازگشت گناهكاران و در معناي غلط موجب تشويق و جرات بر گناه.(كه به تفضيل در بخشهاي ديگر در اين باره سخن خواهيم گفت)

      اشكال شفاعت

           1.شفاعت "صحيح" و "باطل
         
 2 .شفاعت در عالم تكوين

 1.شفاعت باطل (شفاعت در لسان عامه) به اين گفته مي شود كه شخص شفيع از موقعيت و شخصيت و نفوذ خود استفاده كرده و نظر صاحب قدرت را بي هيچ حساب و كتابي درباره مجرم و يا گناهكار(زير دستان خود) تغيير دهد. گاهي با استفاده از نفوذ خود يا وحشتي كه از نفوذ او دارند و زماني با پيش كشيدن مسايل عاطفي و تحت تأثير قرار دادن عواطف طرف و زمان ديگري با تغيير دادن مباني فكري او دربارهء گناه مجرم و استحقاق او و مانند اينها....

 بطور خلاصه شفاعت طبق اين معني هيچگونه دگرگوني در روحيات و فكر مجرم يا متهم ايجاد نمي كند تمام تأثير ها و دگرگونيها مربوط به شخصي است كه شفاعت نزد او مي شود اين شفاعت در بحثهاي مذهبي مطلقاً معني ندارد زيرا نه خداوند (نعوذُ بالل‍ه) اشتباهي مي كند كه بتوان نظر او را عوض كرد و نه عواطفي به اين معني در انسان است كه بتوان آنرا برانگيخت و نه از نفوذ كسي ملاحظه مي كند و وحشتي دارد و نه پاداش و كيفرش بر محوري غير از عدالت دور مي زند.

مي توان گفت شفاعت بر محور دگرگوني و تغيير موضع "شفاعت شونده" صورت مي گيرد يعني شفاعت شونده موجباتي را فراهم مسي كند كه از يك وضع نا مطلوب و در خور كيفر بيرون آمده و به وسيلهء ارتباط با شفيع خود را در وضع قابل قبولي قرار مي دهد كه شايستهء بخشودگي گردد و همانطور كه خواهيم ديد ايمان به اين نوع شفاعت در واقع يك مكتب عالي تربيتي و وسيلهء اصلاح افراد گناهكار وآلوده وبيداري و آگاهي است ؛ اين چيزي نيست جز "شفاعت صحيح " كه شفاعت شونده به اشارهء خداوند مورد شفاعت قرار مي گيرد (وَ لا يَشفَعونَ اِلا لِمَن ارْتَضي... : و جز براي كسي كه [خدا] رضايت دهد شفاعت نمي كنند ـسورهء انبياء ،آيه 28)شفاعت در آخرت نتيجهء هدايت در دنياست.شفاعت در منطق اسلام از نوع اخير است كه بيان شد.
و در بخشهاي ديگر مي بينيم كه تمام ايرادها، خرده گيريها و حمله هلا همه متوجه تفسير اول شفاعت مي شود، نه مفهوم دوم كه يك معني منطقي ومعقول وسازنده است؛ به بياني ديگر آنچه گفته شد تفسير اجمالي شفاعت در دو شكل "تخديري" و"سازنده" آن بود. 

                                          بالای صفحه  

 2. شفاعت در عالم تكوين:
آنچه در مورد شفاعت توضيح داده شد در جهان تكوين(منظور اين دنيا و مسأله آفرينش است) علاوه بر عالم تشريع نيز فراوان ديده مي شود، نيروهاي قويتر اين جهان به نيروهاي ضعيف تر  ضميمه شده و آنها را در مسير هدفهاي سازنده پيش مي برند؛ آفتاب مي بارد و بذرهارا در دل زمين آمده مي سازند تا استعدادهاي دروني خود را به كار گيرند (تا به وضع قابل قبولي برسند) و نخستين جوانه حيات را بيرون فرستند، پوست دانه ها را بشكافند و از ظلمتكدهء خاك سر بر آورده و به سوي آسمان كه از آن نيرو گرفته اند پيش روند ، به سوي شفيعي كه شفاعتشان كرده است.
اين صحنه ها در حقيقت يك نوع شفاعت تكويني در رستاخيز زندگي و حيات است و با اقتباس از اين الگو در عالم تكويني نوعي از شفاعت در عالم تشريعي را مي يابيم ؛ راه مستقيمي كه براي درك مسأله شفاعت برايمان گشوده مي شود.

بالای صفحه

قرآن و شفاعت                                                                   

 خالي از لطف نيست كه بهتر است بگوييم چه طريقي بهتر از طريق قرآن براي درك مسأله شفاعت و بيان آيات و بررسي در تفاسير مختلف در اين باره آمده!
در قرآن دربارهء  " شفاعت" (به اين عنوان ) در حدود سي آيه آمده است ( بحث ها و اشارات ديگري نيز به اين مسأله با عناوين ديگر ديده مي شود.
آياتي كه در قرآن پيرامون "شفاعت" آمده است را ميتوان به چند دسته تقسيم كرد :

اول ـ آياتي كه به طور مطلق شفاعت را نفي مي كند؛

        لانْفِقوا مِمّا رزقناكُم مِنْ قَبلُ اَن يأتي يَوم لا بيعُ فيهِ وَ لا خلة وَلا شفاعَة...:
پيش از انكه روزي فرا رسد كه نه داد و ستدي هست و نه دوستي و نه شفاعتي، از آنچه روزيتان كرده ايم انفاق كنيد...

(سورهء بقرة؛ آيه 254)

وَ لا يُقبَلُ مِنها شَفاعَة...:
و از كسي شفاعتي نپذيرند...

(سورهء بقرة؛ آيه 48)

 در اين آيات راههاي متصور براي نجات محرومان غير از ايمان و عمل صالح چه از طريق پرداخت عوض و ديُون مالي و مادي، يا پيوند و سابقهء دوستي و يا مسأله شفاعت نفي شده است.
حتي در مورد بعضي از گناهكاران مي خوانيم؛

        فَما تَنفَعَهُم شفاعَة الشافِعين...:
شفاعت شفاعت كنندگان به حال ايشان سودي ندارد...

(سورهء مدثر؛ آيه 48)

  دوم ـ آياتي كه شفيع را منحصراً خداوند متعال معرفي مي كند و شفاعت را فقط مخصوص ذات اقدس الهي مي داند؛ 

         مالَكُم مِن دونِهِ مِن وَلي وَ لا شَفيع...:
براي شما هيچ سرپرست و شفيعي غير از خداوند نيست...

(سورهء سجده؛ آيه 4)

        قُل لِلّهِ الشَفاعة جَميعاً...:
بگو، شفاعت يكسره از آن خداست...

(سورهء زمر؛ آيه 44)

 سوم ـ آياتي كه شفاعت را مشروط به اذن و فرمان خدا مي كند؛

 مَن ذَالّذي يَشفَعُ عِندَهُ اِلّا بِاذْنِهِ...:
چه كسي مي تواند جز به اذن خدا  شفاعت كند؟...

(سورهء بقره؛ آيه 255)

 وَ لا تَنْفعُ الشفاعَة عِنْدَهُ اِلّا لِمَن اِذْنِه لَه...:
شفاعت جز براي كساني كه خداوند اذن (اجازه) دهد سودي ندارد...

 (سورهء  سباء ؛آيه 23)

چهارم ـ آياتي است كه شرايطي را براي شفاعت شونده (مشفوع) بيان كرده است،گاهي اين شرط را رضايت و خشنودي پروردگار معرفي مي كند؛

 وَ لا يَشْفَعونَ اِلّا لِمن ارْتَضي...:
و جز براي كسي كه [خدا] رضايت دهد شفاعت نمي كنند... 

(سورهء انبياء؛ آيه 28)

 و گاه شرط آن را گرفتن پيمان و عهد نزد خدا معرفي مي كند؛

 لا يَملِكونَ الشّفاعة اِلّا مَن اتّخَذَ عِندَالرّحمنِ عَهداً...:
كسي به شفاغت دست مي يابد كه به خداوند و به پيامبر ايمان داشته باشد و نزد خدا تعهد و پيمان بسته باشد...

 (سورهء مريم؛ آيه 87)

 و زماني هم صلاحيت شفاعت شدن را از بعضي از مجرمان و گناهكاران سلب مي كند؛

 ما لِلظّالِمينَ مِن حَميم وَ لا يَشفَع يطاع...:
براي ستمگران نه ياوري هست و نه شفاعتگري كه مورد اطاعت باشد...

(سورهء غافر؛ آيه 18)

البته شرايط شفاعت شونده در بخش هاي ديگر آمده است.
پنجم
ـ در آياتي نيز شفاعت به معني يازي و پشتيباني از برادر عقيدتي و ديني در كمك به وي و يا در جهاد با تجاوزگران است كه بهرهء دنيوي غنايم و پاداش اخروي آن جنت خداست و اگر در گناه و تجاوزي با همدينش رفاقت كند، بهرهء دنياي او سرزنش و نصيب جهان ديگرش كيفر خواهد بود؛

 مَن يَشفَع شفاعَةً حَسَنَةً يكُن لَهُ نَصيبٌ مِنها وَ يَشفَع شفاعَةً سَيِّأةً يكُن لَهُ كِفلُ مِنها ...:
هر كه شفاعتي نيكو كند، او را بهره اي باشد و كسي را كه شفاعتي بد كند وي را از آن سهمي باشد...

(سورهء نساء؛ آيه 85)

 معاني و تعابير ديگري نيز از مسأله شفاعت در قرآن كريم آمده است ولي آنچه مد نظر ما بوده است در دسته بنديهاي فوق ذكر شده است.

بالای صفحه

احاديث و شفاعت                                                                    

 در روايات و احاديث اسلامي تعبيرات فراواني درباره شفاعت آمده است كه در بيان مسأله شفاعت در ذيل آيات قرآن بسيار راهگشاست،از جمله:

1ـ در تفسير "برهان" از امام كاظم(ع) از حضرت علي(ع)  نقل شده كه مي فرمايد:از پيامبر اكرم(ص)  شنيدم"شَفاعَتي لِاَهل الْكبایر مِن اُمّتي..." : "شفاعت من براي مرتكبين گناهان كبيره از امّتم است..." راوي حديث كه ابن ابي عمير است مي گويد:از امام كاظم (ع)  پرسيدم چگونه براي مرتكبان گناهان كبيره شفاعت ممكن است در حالي كه خداوند مي فرمايد: "وَ لا يَشفَعون اِلّا لِمَن ارْتَضي" مسلّم است كسي مرتكب گناهان كبيره شود مورد ارتضاء و خشنودي خداوند نيست!

امام كاظم(ع) در پاسخ فرمود: " هر فرد با ايماني كه مرتكب گناهي مي شود طبعاً پشيمان خواهد شد و پيامبر(ص) هم فرموده پشيماني از گناه توبه است....و كسي كه پشيمان نگردد مؤمن واقعي نيست و شفاعت براي او نخواهد بود و عمل او "ظلم" است، همينطور خداوند مي فرمايد ظالمان دوست و شفاعت كننده اي ندارند"

(تفسير برهان، جلد 3، ص 57)

مضمون صدر حديث اين است كه شفاعت شامل مرتكبان گناهان كبيره مي شود ولي ذيل حديث روشن مي كند كه شرط اصلي پذيرش شفاعت واجد بودن ايماني است كه مجرم را به مرحلهء ندامت، خودسازي و جبران برساند و از ظلم، طغيان و قانون شكني برهاند.(شفاعت سازنده و صحيح)

2ـ در كتاب كافي از امام صادق(ع) در نامه اي كه به تمامي اصحابش نوشت چنين نقل شده:

"مَن سره انْ ينفعهُ شَفاعَة الشافعين عِنداللّه فَليَطلب اِلي اللّه ان يرضي عَنه"
لحن اين روايت نشان مي دهد كه براي اصلاح اشتباهاتي كه در زمينهء شفاعت براي بعضي ياران امام (ع) خصوصاً و جمعي از مسلمانان عموماً رخ داده است صادر شده و با صراحت شفاعتهاي تشويق كننده به گناه در آن نفي شده است و مي گويد "هر كس دوست دارد مشمول شفاعت گردد بايد خشنودي خدا را جلب كند."

(بحارالانوار چاپ قديم، جلد 3،ص304)

3ـ باز در حديث ديگري از امام صادق(ع)  مي خوانيم:

" اذا كانََ يومَ القيامة بعث اللّه العالم وَ العابد، فَاذا و قفا بَينَ يدي اللّه عزّوجل قيل ِللعابِد انْطَلَق اِلي الجنة، و قيل لِلعالم قِفْ تشفع لِلنّاس بِحُسن تَأديبك لَهُم" :
" در روز رستاخيز خداوند، عالم و عابد را بر مي انگيزد و به عابد مي گويد تنها خود به سوي بهشت رو امّا به عالممي گويد براي مردمي كه تربيت كردي شفاعت كن"

(اختصاص مفيد نقل از بحار، جلد 3، ص305)

در اين حديث پيوندي در ميان "تأديب عالم" و "شفاعت او نسبت به شاگردانش" كه مكتب او را درك كرده اند ديده مي شود كه مي تواند پرتويي به روي بسياري از موارد تاريك اين بحث بيفكند.
بعلاوه اختصاص شفاعت كردن به عالم و نفي آن از عابد نشانه اي است از اين كه شفاعت در منطق اسلام يك مطلب قراردادي و يا پارتي بازي نيست بلكه يك مكتب تربيتي است و تجسّمي است از تربيت در جهان.

 4ـ با نگاهي به كتاب هدايتمان (قرآن مجيد) به فكر فرو مي روي كه بيش از 70 مرتبه كلمهء نماز با اين عنوان و يا عناويني ديگر اورده شده است؛ چه چيزي در پس اين همه اصرار نهفته است،نماز و بر پاداشتن ان چقدر بايد مهم باشد كه وقتي ظهر عاشورا امام حسين(ع)  با يادآوري ابوثمامه صاعدي جنگ با لشكر شيطان را به خاطر نماز (ستون دين) متوقف مي كند و ساعتي اجازه مي خواهد براي ديدار با پروردگار، از اين بالاتر ديگر چه نمونه اي بايد برايمان آورده شود؟!

ترك نماز جزءِ آن چيزهايي است كه پيامبر(ص)  ما دربارهء آن مي فرمايند؛

 لا يَنال شَفاعتي مَن اسْتَخَف بِصَلاتِهِ وَ لا يَرِدُ عَلَيّ الحوضَ لاوالله :

كسي كه نماز را سبك بشمارد به شفاعت من دست نيابد و به خدا سوگند كه در كنار حوض [كوثر] بر من وارد نشود.

 از اينكه پيامبر (ص) كسي را كه مرتكب گناه كبيره شده شفاعت مي كند ولي سبك شمارنده نماز را شفاعت نمي كند، معلوم مي شود كه سبك شمردن نماز از ساير گناهان كبيره اي كه مورد شفاعت پيامبر و آلش (عليهم السلام) قرار مي گيرند بزرگتر و آثار آن براي انسان، خطرناك تر است و شايد بتوان گفت با توجه به فرمايش پيامبر اكرم(ص) كه رحمة للعالمين است، سبك شمردن نماز از بزرگترين منكرات است (منكر: زشتي و گناهي كه از آن نهي شده ايم).

باشد كه با سبك نشمردن نماز خود را از شفاعت شوندگان قرار دهيم. (انشاءا...)

بالای صفحه

شرايط شفاعت شونده

با توجه به اينكه شفاعت به معناي صحيح قيود و شرائط فراواني در چند جهت دارد، كساني كه به اين اصل معتقدند براي اينكه مشمول آن شوند ناگزيرند شرائط ان را فراهم كنند، شرائطي همچون؛

  • از گناهان سنگين همانند حقّ النّاس و ظلم كه اميد شفاعت را به صفر مي رساند بپرهيزند.

  • برنامه خود را در يك دگرگوني عميق و همه جانبه در وضع خويش شروع كنند.

  • براي رسيدن به مقام "ارتضاء" و برقرار ساختن "عهد الهي" (با توجه به آنچه كه در بخشهاي پيش گذشت) از گناه توبه كنند و يا حداقل در آستانه توبه قرار گيرند.

  • خلافكاري و شكستن سد قوانين الهي را متوقف سازند و يا لااقل تقليل دهند.

  • ايمان به خدا، رسولش، آخرت را در خود زنده نگه دارند.

  • سبك نشماردن نماز يكي از شروط مهم در دستيابي به شفاعت است.

  • همچنين بايد ميان شفيع و شفاعت شونده رابطه اي بوده و شفاعت شونده زمينهء شفاعت را در دنيا (با برقراري پيوند ميان خود و شفيع، اقتباس از صفات او، ايجاد يك نوع سنخيت ـ هر چند ضعيف ـ بين خود و او برقرار سازد، براي رسيدن به نتيجه اينگونه امادگيها لازم است. كسي كه امام حسين و امام علي (عليهما السلام) را نمي شناسد و از آنها تبعيّتي ندارد، چگونه مي تواند از شفاعت آنها بهره مند شود؟


 بر گرفته از كتابهاي

 تفسير نمونه، تفسير مجمع البيان، تفسير نسيم حيات (دكتر بهرام پور) ، عزادار حقيقي (محمد شجاعي )
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 18:43  توسط مهرداد امامی رودسری  |